شهاب الدين احمد سمعانى

17

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

صدقهء جهر . صدقهء دعوت جهر 6 بر دست انبيا و رسل بفرستاد ، و صدقهء هدايت سرّا بسرّ بفرستاد . اى درويش لطفى و قهرى داشت بر كمال ، و جلالى و جمالى داشت بر كمال ، خواست كه اين گنجها را نثار كند ، يكى را در باغ فضل تاج لطف بر سر نهد ، و يكى را در زندان عدل داغ قهر بر جگر نهد . يكى را در نار جلال بگذارد و يكى را در نور جمال بنوازد . 7 شمعى برافروخت از دعوت در صفّهء بارگه و اللّه يدعو الى دارالسّلام ، هزار هزار بيچارهء غم‌خواره پروانه‌وار خود را بر اين شمع زدند و بسوختند و ذره‌اى در شمع نه نقصان پيدا آمد و نه زيادت 8 . / b 4 / بيت غم‌خوارهء آنم كه غم من نخورد * فرمانبرِ آنكه هيچ فرمان نبرد من جور و جفاى او به صد جان بخرم * او مهر و وفاى من به يك جو نخرد اى جوامرد ! المتقرّب الى السّلطان بتحريك انملته فى زاوية حجرته مستهزئ بنفسه . مدبّرى 9 كه در كلبهء ادبار خود برخيزد يا بنشيند ، و به آن خاست و نشست بر سلطان عهد منّت نهد ، سر مجانين عالم بود 10 . جملهء طاعات و عبادات و اعمال و افعال و اقوال و احوال اولاد آدم از ابتداى وجود تا آخر عهد ، در مقابلهء كمال جمال الهى ، جرّست دوك پير زنان است . هان تا منّت برننهيا 11 . اگر نه آن بودى كه او به كرم و فضل خود اين مشت خاك خاك‌باش قلّاش را به درگاه قدم خود دعوت كردى و بساط انبساط در سراى هدايت بسط كردى 12 ، و الّا اين سياه گليم وجود را و اين ذرهء خاك ناپاك را كى زهرهء آن بودى كه قدم بر حاشيهء بساط مالك الملوك نهادى ، و ليكن ليس فى الحبّ مشورة 13 . بيت ما خود ز وجود خويش ننگ آمده‌ايم * و اندر عالم بىسر و سنگ آمده‌ايم اندر كيلان گليم بدبختى را * ما از سيهى به جاى رنگ آمده‌ايم يكى است كه طاعت كند و ثواب طمع دارد ، و يكى است كه معصيت كند و خطّ عفو بر لوح دل نقش كند . باز يكى است كه از ننگ وجود خود زهره ندارد كه سر برآرد 14 . در بعضى حكايات است كه آن محنت زده‌اى در راهى مىرفت مخدّره‌اى بس با جمال پيشش آمد ، چشمش بر كمال حسن او افتاد دلش صيد آن جمال گشت ، بر پى آن مخدّره